|
|
|
|
|
((شکلات تلخ))
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد. تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت
هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست."
پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.
شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
((منطق)) دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
((نگاه کن))
اگر فکر مىکنید غمگین هستید، به اینها نگاه کنید
اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این بچه نگاه کنید
اگر فکر مىکنید حقوقتان کم است، پس این دختر بچه چه بگوید؟
اگر فکر مىکنید دوستان زیادى ندارید ...
اگر فکر مىکنید درس خواندن سخت است، به این بچه نگاه کنید
هرگاه احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید، به این مرد فکر کنید
اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این مرد نگاه کنید
اگر از سیستم حمل و نقل گله دارید، به اینها نگاه کنید
اگر فکر مىکنید جامعه با شما رفتارى ناعادلانه دارد، به این پیر زن نگاه کنید
از زندگى لذت ببرید، همانگونه که هست و همانگونه که پیش مىآید
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
ویلوننوازی در مترو
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
الگوی شما در زندگیتان کیست؟
بدون نگاه کردن به جوابها این تست را انجام دهید
۴- دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید. ۵-یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید
حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ببینید الگوی شما در زندگیتان کیست ۸. محمد علی کلی ۹سرور. 10. باراک اوباما میدونم میدونم .... من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم........یه روز هم تو میتونی مثل من بشی..... باور کن!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
درست يا نادرست حكايتي است شنيدني و در عين حال عبرت انگيز - بخوانيد !
برو بالاتر ؛ بزن قدش ماجراي رضا خان و نظا مي مست
ميگن رضاخان شبها با ماشين توي خيابون هاي طهران ميگشته و به كارهاي نظامي کشور رسيدگي ميکرده ! - سربازي ؟ - سربازي ؟ نظامي فرو ميره توي صندلي ماشين و حالا رضاخان مي پرسه ...
شبي دوستي اينو توي جمعي تعريف کرده بود و دختر بچه کوچيک خانواده شنيده بوده , ميره توي مهدکودک و مي رسيده به هر کسي و ميگفته : ر....ي ؟ بزن قدش ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
كدامیك را سوار ميكنيد ؟! يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد : پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد .... قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد. پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد. شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد. شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد. از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود : سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم. پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟ زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند. در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||